مسافرت های عید امسال

اول از همه یه سلام خیلی خیلی خوشگل به پسر گلم که حسابی این روزا مشغول بازی کردن و شیطونی کردنه و می دونم که خیلی بهش خوش می گذره امیدوارم که همیشه همیشه شاد و خرم و سر زنده باشی و از زندگیت لذت ببری عزیز دلم
حالا نوبت تعطیلات عیده
امسال عید مثل هر سال اول از همه رفتیم قزوین خونه عزیز تا برای سال تحویل کنار اونا باشیم وحسابی بهمون خوش بگذره. 29 اسفند صبح زود بیدار شدیم تا بریم ولی دیدیم که پای گل پسری باد کرده دقیقا روی غوزک پاش اصلا هم معلوم نبود چرا؟؟؟؟ اومدیم خونه مامانی تا با اونا خداحافظی کنیم که بابایی یه کم براش پاش رو ماساژداد و بهتر شده خدا رو شکر و ما هم راهی قزوین شدیم
روزای اول و دوم خونه بودیم و مشغول دید و بازدید های عید و روز سوم با عمو محسن اینا رفتیم برای گشت و گذار تو قزوین رفتیم یه جایی که کنسرت سنتی داشت و تو قند عسل حسابی لذت می بردی از این همه شور و هیجان و حسابی هم تفریح کردی
تا اینکه روز 4 فروردین راهی شمال شدیم و رفتیم با بابایی اینا خونه عزیز بابایی اونجا هم حسابی گشتی و پوشیدی و خوردی و خوابیدی و دلبری کردی واسه خودت
بعد هم راهی امام زاده هاشم شدیم برای یه جشن عروسی که بچه پسر عمه بابا رامین بود تو عروسی هم تا می تونستی مجلسشون رو گرم کردی و رقصیدی و بعد از عروسی هم رفتیم سمت خونه خاله اینا که خاله و رویا و شوهر خاله هم اونجا بودن خلاصه تا خاله اینا رو دیدی کلی ذوق کردی هرچند اولش خجالت می کشیدی ولی بعدش یواش یواش یخات باز شد و شدی همون آقا پسر شیطون خودمون
کلی تو حیاط بازی کردی شیطونی کردی و بعد هم گیر داده بودی که بریم جنجل (جنگل) یه دو سه روزی هم اونجا بودیم و رفتیم سیاهکل یه دور زدیم و بعد هم دوباره راهی قزوین شدیم
تو قزوین روزا گذشت و گذشت و گذشت و عزیز و بابابزرگ حسابی در کنار تو لذت می بردن تا اینکه شب یازدهم خاله رویا و شوهر خاله اومدن پیش ما تا 13 بدر در کنار هم باشیم
دوازدهم غروب هم بابایی اینا از شمال اومدن قزوین خلاصه همه دور هم جمع بودیم و روز 13 صبح راهی گشت و گذار در طبیعت شدیم رفتیم یه باغی نزدیک خونه عزیز اینا اونجا اول از همه عمو مظفر برات تاب درست کرد تا تاب بازی کنی ولی از اونجایی که شما تا حالا از این نوع تاب ها سوار نشده بودی هر کاری کردیم قبول نکردی که سوار تاب بشی همون جا ها واسه خودت دور می زدی و بازی می کردی تا اینکه بعد ار ناهار همه مشغول کار خودشون بودن که یه دفعه دیدن جیغ شما هوا رفت هراسون که ای وای چی شده اول از همه خاله رویا رسید به قند عسل که دید چوب تاب خورده به گوشه چشم شما و از بغل چشمت داره خون میاد خلاصه کلی ترسیده بودی و گریه می کردی ولی خدا رو هزار بار شکر چیز خاصی نبود و تو صحیح و سالم بودی ولی شوک بدی بود.
خلاصه بقیه روز رو به خوبی و خوشی سپری کردی و حسابی به همون خوش گذشت
آخر شب هم مامانی اینا با خاله رویا اینا برگشتن خونه و ما موندیم و 16 شب با عمو افشین اومدیم تهران
خدا رو شکر که تعطیلات خوبی بود و به همه خوش گذشت


مسافرت های عید امسال
